داشتم فکر می کردم اگر غربگرایان همچنان بر ایران حاکم باشند، چه آینده ای خواهیم داشت؟!
⛔️اتوپیای ایران...  10 سال بعد...

امروز 20 بهمن ماه 1404 صبح زود بیدار می شوم. خیلی کار دارم. قرار است برای یک روزنامه ی پرتیراژ یادداشتی بنویسم درباره ی  «برجام». الان ده سال از اجرای برجام گذشته و طبق این قرارداد باید محدودیت های برنامه هسته ای ایران برداشته شود. سردبیر هنوز راضی نشده است. گفته بود مردم چیزی از برجام یادشان نمانده. بهتر است درباره ی سند چشم انداز چیزی بنویسی چون امسال سال پایانی تحقق سند است. بعد خودش پوزخندی زد و از پیشنهادش منصرف شد. لازم است برای تنظیم گزارشم به اراک و نطنز سفر کنم.
تهران ده سال پس از برجام
ازدحام کارگران جویای کار کنار خیابان عبور و مرور را سخت کرده است. هر روز بر تعدادشان افزوده می شود. کمی آنسوتر موطلایی های اروپایی دارند قدم می زنند؛ هر روز از تعداد اینها کم می شود. ایران طی سالهای قبل بهشت صادرات کالاهای اروپایی بوده ولی با خوردن کف گیر استخراج نفت به ته دیگ، اروپایی ها هم در حال برگشتن به کشور خود هستند. دختر و پسرهای جوان ولی شادند. دست در دست هم کنار خیابان قدم می زنند. اینها 18 سال بیشتر ندارند. احتمالا اگر از چیزهایی مثل گشت ارشاد برای شان حرف بزنم، یکه خواهند خورد...
تلویزیون دارد دیدار رییس جمهورمان با همتای امریکایی اش را پخش می کند. پرزیدنت قد بلند امریکایی برای جشن های پیروزی انقلاب به تهران آمده. تلویزیون چیزی از صنعت هسته ای نمی گوید. سالهاست که نمی گوید... تلویزیون پر شده از تبلیغات کالاهای لوکس خارجی؛ البته ساعت های محدودی می توان تلویزیون تماشا کرد، برق سهمیه بندی شده، روزی 6 الی 8 ساعت؛ ما از کشور عربستان برق وارد می کنیم و بیمارانی که تمکن مالی دارند هم برای درمان به ترکیه یا اروپا می روند. البته دکترهای خوبی در ایران هستند ولی دارو و امکانات پزشکی هنوز جزو تحریم هاست.
در دفتر روزنامه شماره تلفن های اساتید هسته ای را ورق می زنم. بعید است کسی از آنها را در ایران بیابم. بالاخره در مرتبه ی سیزدهم کسی گوشی را بر میدارد... پیرمردی است که مدتی است بازنشسته شده... یادم می آید او در کوران ترورهای سال 97 جان سالم به در برده بود. از او می خواهم با هم به اراک و نطنز برویم. به سختی قبول می کند. بازرس های آژانس همه جا هستند؛ به او حق می دهم.
...پروفسور یادش مانده که ده سال پیش قلب رآکتور اراک را با سیمان پر کرده بودند. همان موقع نیمی از دانشجویان رشته هایی مثل هوافضا تغییر رشته داده و نیمی دیگر راهی امریکا شده بودند. با تعطیلی دانشگاه شریف، پروفسور زودتر از موعد بازنشسته شده بود... نزدیک ظهر به مقابل نیروگاه هسته ای آب سنگین اراک رسیدیم. کارگران ساختمانی برج مجاور داشتند با زاغه نشین های اطراف نیروگاه جر و بحث می کردند. زنجیر زنگ زده ای دور در فلزی نیروگاه را گرفته بود. کودکانی با پای برهنه در حیاط نیروگاه فوتبال بازی می کردند... از محل خرابی دیوار وارد شدیم. پروفسور طاقت نیاورد به داخل ماشین برگشت ولی من به سختی راهی برای ورود به نیروگاه پیدا کردم تا گشتی بزنم...
از رفتن به نطنز منصرف شدم. حتی از نوشتن یادداشت هم... در تمام طول مسیر برگشت، پروفسور به قاب عکسی که از یکی از اتاق های نیروگاه برداشته بودم، خیره شده بود؛ نرسیده به تهران از من خواست تا راهمان را کج کنیم و به بهشت زهرا برویم...

.
✅دریغ است ایران، که ویران شود...
بی شک این کابوس، بی وجه است و ایران در 1404 در اقتدار سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و علمی بی رقیب خواهد بود. ان شاءالله