فقط بخش بسیار کوچکی از جنایات سرهنگ امیراحمدی (فصاب لرستان ) ، سردار ددمنش رضا خان قلدر و مأمور سرکوب لرستان که بعد از کشتار لرها به درجه سپهبد رسید را در کتابهای تاریخ ورق زدم  و خواندم و از فرط غصه نتوانستم ادامه بدهم این مطلب را  برای آنان می نویسم که هنوز هویت خود را فراموش نکرده اند و از خواندن این سطور اشک بر گونه هایشان نقش خواهد بست :


عدم تمکین قبایل لر و لک ساکن در نواحی لرستان بزرگ و شورشهایی که از زمان قاجارها بدلیل بی کفایتی و عدم تسلط حکومت مرکزی و در نتیجه نا امنی در این مناطق و همچنین درگیری بین طوایف بیرانوند که به دلیل خویشاوندی با  کریم خان
به نوعی خود را جانشینان وی می دانستند بهانه ای به دست رضاخان داد که با همین بهانه ، بزرگترین لشگرکشی حکومت خود، به فرماندهی سپهبد امیر احمدی معروف به قصاب لرستان را علیه اتباع لُر و لک خود، فراهم کرد و فجیعترین قومکشی تاریخ معاصر ایران را رقم زد که متأسفانه نویسندگان، تاریخ نویسان و سیاسیون در ایران، از کنار آن به راحتی گذشته و از تاریخ معاصر آن را حذف کرده اند. فجایعی که شاید مصایب اقوام کرد و بلوچ و ترکمن در تاریخ معاصر ایران، در برابر آن کوچک می نماید.

در زیر گزیدهای را از برگهای تاریخ برگرفته و با ذکر منبع توضیح خواهم داد.:

 

«....یعنی لُرها را واقعاً «قلع و قمع» کرد. به طوریکه پشتکوه برای سالها خالی از سکنه شد. به همین جهت عنوان قصاب به او دادند....»

(کهنه سرباز ...جلد 1، ص 55)



ویلیام او. داگلاس، قاضی مشهور دیوان عالی کشور امریکا که اندکی پس از قومکشی لُرها، به لرستان سفر کرده و قصاب لرستان را نیز حضوراً ملاقات نموده، در سفرنامه خود، ویژگیهای این سرزمین شگفت انگیز، فجایع و قتل و غارت عمال حکومت وقت، سپهبد امیر احمدی و سپهبد حبیب اله خان شیبانی، نسبت به لُرهای لرستان، بختیاری، بویر احمد و ممسنی را به تفضیل شرح داده که برخی از وقایع فجیع که خود دیده و یا شنیده، بسی عجیب و متأثرکننده است.


 


او از زبان پیر مردی لُر که استثناً از قتل عام قصاب امیر احمدی، جان به در برده، چنین می نویسد:

«من از او سؤال کردم که درباره امیر احمدی چه می داند؟ او نگاهی عجیب و پرمعنی به من کرد و سری تکان داد، شرح داستان را با احتیاط تمام آغاز کرد و من خیلی تلاش کردم تا او را به بازگو کردن جزئیات ماجرا ترغیب نمایم و به او قول دادم که آنچه را که او می گوید برای کسی فاش نکنم یا لااقل اسمی از او به میان نیاورم....


...ما صد نفر بودیم که در بیست کلبه کوچک و چادر زندگی می کردیم، هزارها رأس بز و گوسفند و هزار رأس گاو و گوساله و قاطر و دهها اسب داشتیم، تعدادی از جوانان ما در قلعه فلکالافلاک محاصره شده بودند. جوانان ما بلا استثنأ کشته شدند. خوانین ما را دار زدند. ارتش پیروز شده بود. نبرد دفاعی به پایان رسیده بود حالا دیگر مانعی در راه جاده هایی که رضاشاه در نظر داشت بسازد وجود نداشت.»  او داستان خود را چنین ادامه داد: 



«وقتی به هوش آمدم، زنم را در کنارم دیدم که خون از بدنش جاری است. جسد او و جسد چند زن و بچه دیگر، روی زمین افتاده بودند. همه اینها در اثر اصابت گلوله های سربازان کشته شده بودند. ولی خود من در اثر اصابت گلوله ای که در گردنم فرورفته بود، زخمی شده بودم و آنها به خیال این که من مرده ام، مرا رها کرده بودند تا اگر احیانأ کشته نشده ام با یک مرگ تدریجی و زجرآوری بمیرم. من پس از هوش آمدن بلافاصله چشمانم را بستم و در همان وضع بی حرکت باقی ماندم، چون صدای سرهنگ را شنیدم و متوجه شدم که او و سربازانش هنوز محل را ترک نکرده اند. من از گوشه چشم و از زیر پلکهای نیمه باز آنها را دید میزدم. شما ممکن است حرف مرا باور نکنید. شما قطعأ آنچه را که من دیدم باور نمی کنید ولی قسم به نانی که در سفره این خانه هست آنچه می گویم حقیقت دارد»



شرطبندی بر سر مسافت دویدن اجساد بی سر!


خلاصه پیرمرد به سخنان خود چنین ادامه داد:

«سرهنگ چندین نفر از جوانان ما را که اسیر کرده بود جمع کرد و بلافاصله دستور داد با زغال آتش روشن کنند. من فورأ متوجه شدم در حال تدارک چه جنایت فجیعی است. او دستور داد یک طاوه آهنی بزرگ آماده کنند و طاوه را روی آتش بگذارند تا خوب تفته و قرمز رنگ بشود، آنگاه دستور داد یکی از جوانان لُر را بیاورند. دو نفر سرباز دستهای جوان را محکم گرفتند و سومی هم با یک شمشیر تیز در عقب او ایستاد سپس با اشاره سرهنگ، سرباز جلاد با شمشیر سر جوان را قطع کرد. هنگامی که سر از بدن جدا شد و به کناری افتاد، سرهنگ فریاد کشید: « بدو...بدو» و همزمان یکی از افراد طاوه سرخ شده را روی گردن بریده چسباند. جسد بیسر از جا بلند شد و یکی دو قدم دوید و بعد افتاد. سرهنگ مثل اینکه از این عمل شنیع خود رضایت حاصل نکرده باشد فریاد کشید: «آن جوان بلند قد را بیاورید. فکر می کنیم که او بهتر از اینها بدود.» خلاصه آن بیچاره را هم آوردند و این بار با دقت بیشتری سر او را بریدند و طاوه آهنی را روی گردن بریده محکوم قرار دادند به طوریکه این بار جسد بیسر توانست یکی دوقدم بیشتر بدود، خلاصه این عمل سبعانه ادامه پیدا کرد تا اینکه یک بار سرهنگ خودش شخصاً در این عمل شنیع شرکت کرد و این بار خود مسئولیت گذاشتن طاوه آهنی تفته را روی گردن قبول نمود ولی چون او به موقع نتوانست طاوه را روی گردن بریده قرار دهد، لذا وقتی جلاد سر را از تن جدا کرد خون از گردن محکوم در حدود یک متر فواره زد و سر و روی او و همه اطرافیان را خونی کرد.»



«پس از این که چند نفری از جوانان با این وضع فجیع کشته شدند، فکر تازهای در مغز دیوانه سرهنگ خطور کرد تا بر سر مسافت دویدن اجساد بی سر شرط بندی کنند و بر سر تعداد قدمهایی که اجساد می توانند بدوند برد و باخت راه بیندازند.»


«خلاصه این جنایت بارها و بارها تکرار شد تا آنجا که بالاخره اجساد و سرهای همه محکومین هر کدام یک طرف روی زمین تلمبار شد. گفتنی است که هربار که این عمل وحشیانه انجام می شد خود سرهنگ و افسران و درجه داران و سایر افراد مثل تماشاچیان مسابقه فوتبال با دست زدن و هورا کشیدن و هلهله دوندگان را تشویق می کردند که قبل از افتادن هر چه بیشتر بدوند.»



پیرمرد که از فرط خشم و غضب صورتش به زردی گرائیده بود مکثی کردو من از این فرصت استفاده کردم و پرسیدم: «خوب، بالاخره در این مسابقه دو اجساد، برنده چه کسی بود؟»



او چند دقیقه ای سکوت کرد سپس گفت: «سرهنگ در اغلب شرطبندیها، برنده شد: فکر می کنم فقط در یکی از شرط بندیها که جسد توانست 15 قدم بدود، هزار ریال برنده شد.»



من مجدداً رو به او کرده پرسیدم: سرهنگ بعد از این ماجرا چه کرد؟ او در پاسخ به این سئوال چنین گفت:



«خب معلوم است که چه کرد، او دستور داد همه گاوها و گوسفندان و اسب و الاغها و سایر اغنام و احشام ما را ببرند و روز بعد چند کامیون آوردند و همه اسباب و اثاثیه و بالاخره همه دار و ندار ما را از قبیل قالیها و سماورها و بشقابها و طلاآلات و زینت آلات و لباسهای ما را بار کامیون کردند و بردند.»



پرسیدم: «تو در این گیرودار چه کردی؟»



جواب داد: «من خودم را به طرف چشمه آبی که داخل درّه کوچکی قرار داشت کشیدم و زخم خود را شستشو دادم. من آنقدر ضعیف شده بودم که دو شب تمام قدرت حرکت را نداشتم تا این که روز سوم قدری حالم بهتر شد و توانستم روی پای خود بایستم و اجساد را به سختی و زحمت زیاد دفن کنم. همه مردها و زنها و بچه های ما بلا استثنأ کشته شده بودند و لاشخورها گرد آنها جمع شده بودند. بطوریکه من برای دفن کشته ها مجبور بودم آنها را از اطراف اجساد دورکنم.»



مجدداًپرسیدم: «بعد از آن برای سرهنگ چه اتفاقی افتاد؟»


او در پاسخ با نفرت و تحقیر غیر قابل وصفی گفت:


«سرهنگ؟! ایشان به پاداش شاهکارهایی که در لُرستان انجام داده بود، به درجه ژنرالی ارتقاء یافت و بعدها هم وزیر جنگ شد.»



پرسیدم: «آیا او هنوز زنده است؟»


او در جواب گفت: «بله زنده است و در تهران زندگی می کند. او اموال غارت شده از دهات ما را بار کامیونها کرد و به غنیمت برد.


«بله آن سرهنگ امروز به تیمسار امیراحمدی قصاب لرستان معروف است.»



بالاخره پس از دقایقی سکوت لب به سخن گشود و گفت: «میدانی....من یک ایرانی هستم ، من کشورم را دوست میدارم. من حاضرم جانم را فدای کشورم بکنم، ولی چه کنم که مجبورم به این حقیقت هم اعتراف کنم که من از نظامی جماعت متنفرم و امیدوارم که تا من زنده ام به چشم خود ببینم که خداوند انتقام ما را از آنها بگیرد.»



***


ویلیام داگلاس، بعدها خود شخصاً قصاب لرستان را ملاقات کرد و چنین نوشت:

«مدتی بعد از این ماجرا بود که من امیراحمدی را در یکی از گاردن پارتیها در تهران ملاقات کردم، او مردی بود چهارشانه راست قامت که ظاهراً شصت ساله بنظر میرسید. او ضمناً دارای یک سیبیل سیاه چخماقی و چشمانی نافذ بود: او یک سری دندانهای طلایی داشت که هنگام خندیدن بهخوبی نمایان میشد. به زبان روسی و ترکی آشنایی داشت و در ارتش قزاقستان در روسیه آموزش دیده بود. در آن ایام هنوز هم آثار تکبر، نخوت و جسارت از سیمایش و به خصوص از طرز صحبت و آهنگ صدایش حتی هنگام بحثهای خصوصی و خودمانیاش هویدا بود.



در این حیص و بیص خانمی از او سؤال کرد: «تیمسار! مناسبات شما با مردم لُرستان در حال حاضر چگونه است؟»

او در جواب گفت: «آنها با احترام از من یاد میکنند. امروز اسم من در اغلب خانوادهها مطرح است.»


خانم دوباره سؤال کرد: «ولی چگونه؟»

او خندید، با این خنده همه دندانهای طلاییاش نمودار گردید و پس از مدتی خندیدن گفت: «به این نحو، که اگر کودکی در لرستان گریه بکند، مادرش برای ساکت کردن او می گوید: ساکت! والاّ میگم امیراحمدی تو را با خودش ببرد.»



فجایع پس از قتل عام نیز شنیدنی است:

«... در پشتکوه، فقط آن عدهای از لرها که به عراق گریختند، زنده ماندند و بقیه تمام کشته شدند، در پیشکوه که به علت فعالیت راهسازی و وجود مهندسین و تکنسینها، کشتار به آن صورت میسر نبود، تصمیم به کوچاندن لُرها به خراسان گرفته شد که چگونگی عمل غیرانسانی آن، ممکن است خود موضوع تراژدی کم نظیری باشد.»


(کهنه سرباز ....جلد 1 ص 66)



«... برای جلوگیری از اغتشاشات حاصله، بعضی از طوایف که اقامت آنها در برخی نقاط لرستان، مضر و اصولاً تحریکات می نمودند، این قبیل طوایف کوچ داده شده و در حدود تهران تا خراسان و از طرفی خوزستان اسکان پیدا کردند....»



(کاوه بیات، گزارشی از عملیات نظامی لرستان درسال 8 و 1307 شمسی توسط تیمسار رضاقلی جلایر، مجله شقایق، سال 1376، ش2، ص66)



«...گروهان هنگ آهن، الوار را تا شاهرود رسانیده، در آنجا تحویل لشکر شرق نمود. کوچاندن این الوار بسیار مشکل و کار پرزحمتی بود. یک قسمت دیگر از الوار پس از چند روز کوچانده شدند و در ورامین سکنی گزیدند... به این ترتیب قضیه لُرستان خاتمه پیدا کرد. از این تاریخ به بعد شروع به استفاده از موقعیت شد و برای عمران وآبادی لُرستان نقشه هایی طرح و عمل شد(؟؟!!)...»

 ( کاوه بیات، گزارشی از عملیات نظامی لرستان ... ص 76)



اینکه، نقشه های وعده شده بالا، جهت عمران و آبادی لرستان و مابقی سرزمینهای لُرنشین، آیا طی پنجاه سال حکومت پهلوی طرح و عملی شد، قضاوتش با خوانندگان منصف است.؟! اما داستان تبعیدیان لُر و پیامدهای آن و کوچ های اجباری نیز حکایت خود را دارد که سخت متأثر کننده است. هزاران خانواده لک، لُرفیلی و لُر بختیاری، طی اقدامی عجولانه با خشونت تمام توسط نظامیان از کوهستان زاگرس به صحرا