من جوانى را سراغ داشتم سخت وابسته‏ى لباس و قیافه‏اش بود، حتى وسواسى داشت كه پارچه‏اش از كجا باشد و دوختش از فلان و مدلش از بهمان.

براى دوستى با او همین بس كه از لباسش و اتویش و قیافه‏اش تحسین كنى و یا از طرز تهیه‏ى آن بپرسى.

او عاشق ظاهر سازى و سر و وضع مرتب بود و به این خاطر از خیلى‏ها بریده بود تا این‏كه عشقى بزرگ‏تر در دلش ریخت و با دخترى آشنا شد و با هم سفرى كردند و در راه تصادفى.

جوانك در آن لحظه‏ى بحرانى از رنج‏هاى خودش فارغ بود و خودش را فراموش كرده بود و به محبوبه‏اش مى‏اندیشید و سخت به او مشغول بود.

او به خاطر پانسمان محبوبش به راحتى لباس‏هایش را پاره مى‏كرد و زخم‏ها را مى‏بست و راستى سرخوش بود كه خطرى پیش نیامده است.

هنگامى كه عشقى بزرگ‏تر دل را بگیرد، عشق‏هاى كوچك‏تر، نردبان آن خواهند بود.

استاد علی صفایی حائری

کتاب مسؤولیت و سازندگی